پری



پرِی قصه دلش گرفته بود تو دل شبهای بلند
نکنه از یاد هيچکی نگذره . . .
پری قصه دلش میخواست که رؤيا بشکنه بیرون بياد
نکنه توی فراموشی سرد آدما
واسه ی هميشه زندونی بشه
پری قصه دلش مي خواست که زندگی کنه
مث ما
سرد و تکراری و بی رنگ و امید
نکنه،
نکنه يکی بیاد به سيم آخر بزنه پری رو آزادش کنه
چی می مونه واسه ما
چی می مونه واسه اون
وقتی آخرين پری
از ديار قصه ها پر بزنه . . . !



کامبیز میرزایی

 

 

 

 
بازگشت به فهرست اشعار و ترانه ها

هر گونه استفاده تجاري از آثار فوق موکول به کسب مجوز از پديد آورنده است