|
وقتی که آب نیست!
قحطی به سرزمین خدا
اوفتاده است
ای باغبان بخواب
کین خشک ریشه ها
راهی نمی برند.
از یاد برده اند عطش
خاک، ابرها
بادی نمی زند
ای باغبان بخواب
من شب کشان به بدرقه ی
صبح می روم
فریاد می زنم
از روزهای سبز
من واژه می تنم
بر پیکر تکدیده ی این
زخم شاخه ها
ای باغبان بخواب
من آب می دهم
با اشک، باغ را . . .
یاد شکوفه را
با ذهن هر درخت
پیوند می زنم!
می کارم آرزو
در خاک سرد شب
با خون و با قلم
ای باغبان بخواب
خشکیده چاهها . . .
کامبیز میرزایی
|