ضیافت



جمله ها می غلتند
گونه ی کاغذ من
خيس يک دلزدگی
دلخوش لمس سراسيمه ی انگشتانم منتظر است . . .
و قلم می رقصد
تا می افتد از پا
بغض، عادت دارد . . . می شکند . . .
پنجره می بيند،
چشم در حرمت اشک
پلک می بندد و شب می گذرد . . .



کامبیز میرزایی

 

 

 

 
بازگشت به فهرست اشعار و ترانه ها

هر گونه استفاده تجاري از آثار فوق موکول به کسب مجوز از پديد آورنده است