ضیافت جمله ها می غلتند گونه ی کاغذ من خيس يک دلزدگی دلخوش لمس سراسيمه ی انگشتانم منتظر است . . . و قلم می رقصد تا می افتد از پا بغض، عادت دارد . . . می شکند . . . پنجره می بيند، چشم در حرمت اشک پلک می بندد و شب می گذرد . . . کامبیز میرزایی
هر گونه استفاده تجاري از آثار فوق موکول به کسب مجوز از پديد آورنده است