|
بعد از هر بیت زندگی!
دستهایم را می گیری
نگاهم می کنی
سرت را جلوتر می آوری و روی سینه ام می گذاری
نوازشت می کنم
لبهایت را می چشم
از من هيچ نخواهد ماند
و از تو نیز . . .
در بالکن ایستاده ای و ستاره ها را تماشا می کنی
از پشت، در آغوشت می گیرم
سرت را کمی بر می گردانی و لبخند می زنی
از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز . . .
مستانه می رقصی
انگار من نیستم!
به تو خیره می شوم،
یکباره بیشتر می خواهمت
نزدیک می آیم
تو را می بویم . . .
از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز . . .
باران می بارد
از در می آیی
خیس شده ای
بغلت می کنم،
می فشارمت
خیس می شوم!
از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز . . .
بعد از هر بیت زندگی
بیاد می آورم
که از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز،
حتی خاطره ها هم خواهند مرد
و شعر ها
و قصه ها
حضورت را به هر بهانه جشن می گیرم
. . .
از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز هیچ . . .
کامبیز میرزایی
|