|
بهانه
باز من، با صد بهانه
لابه لای های و هوی این زمانه
آرزویم کوهساران
در پی تکرار هر روزم روانه
باز من ، انسان خسته
دست بسته
مات و سر در گم درون شهر بی معنا نشته
خاطراتم گنگ و مغشوش
کودکی ده ساله بودم
ساده و تنها و خاموش
توی دستانم کتابی، شعر می خواندم دوباره
(باز باران با ترانه با گهر های فراوان می چکد بر
سقف خانه)
آه باران پس کجایی، ای گهر های فراوان، ای ترانه
ای برای زندگی صدها بهانه
ای دو پای کودکانه
چابکی های جوانی
. . .
خوب و شیرین روزها بگذشت و من
دلخوش از تکرار یک جمله که آه
(زندگی زیباست، زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست)
سوختم در هر کلامی تا که شاید این فروزانی که می
گویند
چهره ام را با تلألوهای مهرش باز تاباند . . .ولی
. . .
آه بگذر . . .
باز من با صد بهانه در پی تکرار هر روزم روانه
. . .
کامبیز میرزایی
|