|
عشق من
کنج امنی دارم
که در آن نام تو را
با شعف بنشانم
روی یک دفتر کاهی ی عبوس
قلمی رنگ صداقت دارم
که تو را می جوید
روی اعجاز تلاقی ی دل و کاغذ و اشک
من نگاهی دارم
که ز پهنای زمان می گذرد
و تو را می بیند
که مرا می سپری
دست دلتنگیها
به تو ایمان دارم
عشق من از سر خودخواهی نیست
عشقم از حس زمینی ی نیاز
از هوای هوس آنی ی کور
از گره های به هم بسته ی وا مانده رهاست
من تو را سمت صمیمی ی سکوت
من تو را در دل شبهای عبادت زده ی بی پایان
من تو را بر تن عریان کویری تب دار
من تو را در سحر تشنه ی فقر
پشت یک مقبره ی کهنه ی دور
سر یک سفره پر از نان و پنیر
توی چشمان یتیمی تنها یافته ام
به تو ایمان دارم
عشق من از سر خودخواهی نیست
کامبیز میرزایی
|