قرار



پشت این صخره ی بد طینت سرد
منظر سبز کدامین شهر است
که مرا تا لب زخمی ی سقوط
می کشاند به رضا؟

پس این مخروبه
که در آن آدم و عالم همه سامان دارند
شوق رنگی ی کدامین باغ است
که مرا برده به ره کوره ی بی سامانی؟

پی این مسخ مداوم که در آن وا دادند
همه ی مردم شهر
شهد هشیاری ی معجون کدامین دست است
که مرا تشنه ترین مرد زمین می سازد؟

من بیابان زده ی بی کس دل باخته ام
که برای قدمم
در هیاهوی غریب شب این شهر سیه جایی نیست
دل به صحرا زده ام

سوختن کار من است
سوختن کار من است



کامبیز میرزایی

 

 

 
بازگشت به فهرست اشعار و ترانه ها

هر گونه استفاده تجاري از آثار فوق موکول به کسب مجوز از پديد آورنده است