|
همهنگامی
تو هستی
من هستم
و خیابان
و همهنگامی ها
و من در پیچ هر گذر
لرزان و مضطرب
که کدام لحظه
آبستن دیدار من و تو است
فصلها می گریزند
من خاکستری تر می شوم
و تلختر
و غبار آلودتر
و دلواپس تر
نکند از کنار هم بگذریم
و تو از میان چینهای شکیبایی
چشمهایم را نشناسی!
مرا دیگر توان گشتن نیست
ولی هنوز هستم
و خیابان هست
و همهنگامی ها . . .
کامبیز
میرزایی
|