|
همخانه
من نمی دانم چرا هستم
چرا تنهای تنها از دیار نور بگذشتم
چرا رخت سفر بستم
نمی دانم که دستان طمعکارم
چرا در حسرت سیبی
مرا آواره ی این دخمه ی بی همزبانی کرد
نخواهم ماند در زنجیر بی رحمی زمانه ، نه نمی
مانم
نمی خوانم سرود یأس نه هرگز نمی خوانم
طنین آرای شعر من در اینجا نیست
او همسایه ی نور است
و من تا هستم از آن خانه خواهم گفت
که در دیگر سرای زندگی در انتظار ماست
بیا همخانه ی من باش
بیا بگذر
کامبیز میرزایی
|