|
خواهش
خدایا
ذره ای بودم
مرا در خواستنگاه حقیقت بارور کردی
و من با نور عشق تو
درون خاک شفاف صداقت ریشه می کردم
مرا با میل بخشش آب می دادی
و من با شوق یکرنگی
تمام برگهای سبز جانم را
به باران شعف تعمید می دادم
ولی اکنون منم پژمرده و گم گشته و غمگین
نمی خواهم برویم
خاک من گنداب خشم و شهوت و کذب و دورویی هاست
خداوندا به طوفانی مرا برکن
خدایا خاک من این نیست
خدایا خاک من این نیست
خدایا خاک من این نیست
کامبیز میرزایی
|