می خواهم یک نفر باشد!



می خواهم دستهايم برای کسی تکراری شوند
و صدايم
و قدمهايم
می خواهم کسی کشف کند که من خوب گره زدن بلد نيستم!
بند کفشهايم را که می بندم
می خواهم نگاه کند و بخندد!
می خواهم صبحها کسی بگويد که پشت گوشم خمير ريش جا مانده
که پيراهنم کهنه شده
شلوارم گشاد شده!
می خواهم بگويد يخچال خالی ست
بگويد برويم خريد!
رانندگی که می کنم می خواهم کسی تند تند آهنگها را عوض کند
می خواهم گه گاه سرما بخورد!
برایش سوپ درست کنم
برایش لودگی کنم
گاهی قلقلکش بدهم
آنقدر بخندد که گریه اش بگیرد
می خواهم وقتی نیستم جایم خالی باشد!
از سفر که بر می گردم
به سفر که می روم
یک نفر چند تایی اشک بریزد!
می خواهم برای یک نفر خیلی مهم باشم!
شب که کتاب می خوانم
می خواهم يک نفر با صدای خواب آلوده اش بگويد چراغ را خاموش کن!
می خواهم گه گاه صدایم کند
و بگوید که چای حاضر است!
که فردا شب مهمان داریم!
که لامپ سوخته ی آشپزخانه را عوض کن . . .
که می داند؟
شاید با هم سفر رفتیم
شاید یک روز تعطیل بساط را جمع کردیم و زدیم کنار دریاچه ای جایی!
شاید وقت و بی وقت دستهای هم را گرفتیم و بوسیدیم
شاید روبروی تلویزیون خوابمان برد . . .
شاید پیر که شدیم ،
هنوز چیزی از جوانی در چشمان هم یافتیم . . .
شاید وقتی که دیگر نبودیم کسی باشد که بگوید
جایشان خالی ست
یاد گرفته باشد که عشق
چیز ساده ایست
چیز خوبی ست . . .
می خواهم یک نفر باشد . . .



کامبیز میرزایی

 

 
بازگشت به لیست اشعار و ترانه ها

هر گونه استفاده تجاري از آثار فوق موکول به کسب مجوز از پديد آورنده است

 
بازگشت به صفحه ی آدمای کاغذی