نمی دانم 



مرا نشناس
از آشفتگی ی موهایم
از امتداد پریشان نگاهم
و از دستانم که موقع روشن کردن سیگار می لرزند
. . .
مرا قضاوت نکن
با رقص قلمم
با شکایتنامه های ممهورم
با فراموشکاریهای خاکستری ام
و با لودگی ی مستانه ام در تنش هر جمع
مرا با نگاه خیره ام به لیوان چای محک نزن
من خود تو را می خواهم
و نمی دانم
چگونه از پشت دیوار هزار دروغ این بلوغ مسموم بخوانمت
!



کامبیز میرزایی

 

 

 

 
بازگشت به فهرست اشعار و ترانه ها

هر گونه استفاده تجاري از آثار فوق موکول به کسب مجوز از پديد آورنده است