|
اونروزا
بوته های گل سرخ
توی باغی که زمستونی نداشت
حوض آبی که همیشه دو سه تایی ماهی داشت
صدای قه قه خنده تو اتاق کاهگلی
قل قل سماور و نقلای ریز قلقلی
عکسای رو طاقچه و حرمت جا نماز و مهر
صدای تیک تیک ساعت دم قیلوله ی ظهر
بوی ریحون سر سفره روی ایوون خونه
ته جیبای لباسا پر گندم شادونه
دستای خشکیده ی پدر بزرگ
که بوی بازارو همراش می آورد
قصه های شیرین مادر بزرگ
که منو تا خونه ی خدا می برد
اونروزا بوی محبت می
اومد تو کوچه ها
نون سفره عطر مردونگی داشت
تو چشا شرم و حیا بود بخدا
مرغ عشق طاقت همخونگی داشت
کامبیز میرزایی
|